گنج

شمارهٔ ۶۵

چمن از لاله چو بنهاد به سر افسر سرخپای گل زن ز کف سبزخطان ساغر سرخ
اشک چون سیم سپیدم شد از آن خون که ز خلقزردرویی کشد آنکس که ندارد زر سرخ
گرچه من قاتل دل را نشناسم امادیده‌ام در کف آن چشم سیه خنجر سرخ
کی به بام تو پری روی زند بال و پریهر کبوتر که ز سنگ تو ندارد پر سرخ
تاخت مژگان تو بر ملک دل از چشم سیاهچون سوی شرق به فرمان قضا لشکر سرخ
خون دل خورده‌ام از دست تو بس، از پس مرگسر زند سبزه سر از تربت من با سر سرخ
شب ما روز نگردد ز مه باختریتا چو خورشید به خاور، نزنیم اختر سرخ
پرسش خانه ما را مکن از کس که ز اشکخانه ماست همان خانه که دارد در سرخ
فرخی روی سفید آنکه بر چرخ کبودبا رخ زرد ز سیلی بودش زیور سرخ