گنج

شمارهٔ ۲

دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه راموبه‌مو بگذاشت زیر بار دل‌ها شانه را
نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگیگر ز نادانی ملامت می‌کند، دیوانه را
در عزای عاشق خود شمع سوزد تا به حشرخوب معشوق وفاداری بود، پروانه را
جز دل سوراخ سوراخش نبود از دست شیخدانه‌دانه چون شمردم سبحه صد دانه را
این بنای داد یارب چیست کز بیداد آندادها باشد به گردون محرم و بیگانه را
از در و دیوار این عدلیه بارد ظلم و جورمحو باید کرد یکسر این عدالتخانه را