گنج

شمارهٔ ۱

گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ماچون غیر خون نبارد، ابر بهاری ما
با صد هزار دیده، چشم چمن ندیدهدر گلستان گیتی، مرغی به خواری ما
بی‌خانمان و مسکین، بدبخت و زار و غمگینخوب اعتبار دارد، بی‌اعتباری ما
این پرده‌ها اگر شد، چون سینه پاره دانیدل پرده پرده خون است، از پرده‌داری ما
یک دسته منفعت‌جو، با مشتی اهرمن‌خوبا هم قرار دادند، بر بی‌قراری ما
گوش سخن شنو نیست، روی زمین وگرنهتا آسمان رسیده است، گلبانگ زاری ما
بی‌مهر روی آن مه، شب تا سحر نشد کماخترشماری دل، شب‌زنده‌داری ما
بس در مقام جانان، چون بنده جان فشاندیمدر عشق شد مسلم، پروردگاری ما
از فر فقر دادیم، فرمان به باد و آتشاسباب آبرو شد، این خاکساری ما
در این دیار باری، ای کاش بود یاریکز روی غمگساری، آید به یاری ما