گنج

شمارهٔ ۱۶۵

از پی دیوانگی تا آستین بالا زدیمهمچو مجنون خیمه را در دامن صحرا زدیم
زندگانی بهر ما چون غیر دردسر نداشتبر حیات خود به دست مرگ پشت پا زدیم
تا به مژگان تو دل بستیم در میدان عشقخویش را بر یک سپاهی با تن تنها زدیم
بی نیازی بین که با این مفلسی از فر فقرطعنه بر جاه جم و دارائی دارا زدیم
تا قیامت وعده کوثر خمارم می گذاشتباده را در محفل آن حور با هورا زدیم
کیست این ماه مبارک کانچه را ما داشتیمدر قمار عشق او شب تا سحر یک جا زدیم
گر خطرها داشت در پای سیاست فرخیحالیا ما با توکل، دل بر این دریا زدیم