گنج

شمارهٔ ۸

به هنگامِ سیه‌روزی عَلَم کن قَدِّ مردی راز خونِ سرخ‌فامِ خود بشوی این رنگِ زردی را
نصیبِ مردمِ دانا به جز خونِ جگر نَبوَددر آن کشور که خلقش کرده عادت هرزه‌گردی را
ز لیدرهای جمعیت ندیدم غیر خودخواهیاز آن با جبر کردم اختیار اقدامِ فردی را
کنون تازم چنان بر این مبارزهای نالایقکه تا بیرون کنند از سر هوای هم‌نبردی را
شبی کز سوزِ دل شد برقِ آهم آسمان‌پیماچو بختِ خود سیه کردم، سپهرِ لاجوردی را