شمارهٔ ۴۱
کیست در شهر که از دست غمت داد نداشتهیچکس همچو تو بیدادگری یاد نداشت
گوش فریاد شنو نیست خدایا در شهرورنه از دست تو کس نیست که فریاد نداشت
خوش به گل درد دل خویش به افغان می گفتمرغ بیدل خبر از حیله صیاد نداشت
عشق در کوه کنی داد نشان قدرت خویشورنه این مایه هنر تیشه فرهاد نداشت
جز به آزادی ملت نبود آبادیآه اگر مملکتی ملت آزاد نداشت
فقر و بدبختی و بیچارگی و خون جگرچه غمی بود که این خاطر ناشاد نداشت
هر بنائی ننهادند بر افکار عمومبود اگر ز آهن، او پایه و بنیاد نداشت
کی توانست بدین پایه دهد داد سخنفرخی گر به غزل طبع خداداد نداشت