شمارهٔ ۵۲
روزگاریست که در دشت جنون خانه ماستعهد مجنون شد و دور دل دیوانه ماست
آنکه خود سازد و جان بازد و پروا نکنددر بر شمع جهانسوز تو پروانه ماست
هست جانانه ما شاهد آزادی و بسجان ما در همه جا برخی جانانه ماست
شانه ای نیست که از بار تملق خم نیستراست گر هست از این بار گران شانه ماست
از درستی چو به پیمان شکنی تن ندهیمجای می، خون دل از دیده به پیمانه ماست