گنج

شمارهٔ ۱۴۰

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردمماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مراگرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشمآنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمعآتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهادخواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ دردبر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بودآنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم