شمارهٔ ۱۸۷
زالِ گردون را نباشد گر سرِ رویینتنیجوشنِ رستم چرا پوشد ز ابرِ بهمنی؟
گر ندارد همچو پیران دشت در آهنگِ رزمپس چرا از یخ به سر بِنْهاده خودِ آهنی
نیست پشت بام اگر کوه گنابد از چه رویبرف آنجا از شبیخون میکند نستیهنی
ما نه هومانیم اگر با پافشاری چون کندسوز سرما بر سر ما دستبرد بیژنی
سینه سوز این سان چرا گر نیست باد بامدادیادگار دشنهٔ کشواد و تیغ قارنی
آفتاب چله پنهان شد چرا در زیر ابرآشکارا همچو جم در پنجهٔ اهریمنی
کبک دانی از چه آید پیش باز و بابزنتا در آتشدان شود سرگرم بال و پر زنی
بس در این سرمای سخت و روز برف و ابر تارگرم شد هنگامهٔ انگشت و چوب و روشنی
گوهری را سر به سنگ از پیشهٔ انگشت گرسیم و زر را خون به دل از تیشه هیزم کنی