گنج

شمارهٔ ۱۲۱

دلت به حال دل ما چرا نمی‌سوزدبسوزد آنکه دلش بهر ما نمی‌سوزد
ز سوز اهل محبت کجا شود آگاهچو شمع آنکه ز سر تا به پا نمی‌سوزد
در این محیط غم‌افزا گمان مدار که هستکسی که ز آتش جور و جفا نمی‌سوزد
ز دود آه ستمدیدگان سوخته‌دلبه حیرتم که چرا این بنا نمی‌سوزد
بگو به کارگر و عیب کارفرما بینهرآنکه گفت که فقر از غنا نمی‌سوزد
غریق بحر فنا ای خدا شدیم و هنوزبرای ما دل این ناخدا نمی‌سوزد
ز تندباد حوادث ز بس که شد خاموشچراغ عمر من بی‌نوا نمی‌سوزد