شمارهٔ ۸۱
اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی بایدوگر همدرد مجنونی غم دیوانگی باید
رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هموزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید
من و گنج سخنسنجی که کنجی خواهد و رنجیچو من گر اهل این گنجی تو را ویرانگی باید
چو زد دهقان زحمتکش به کشت عمر خود آتشتو را ای مالک سرکش جوی مردانگی باید
قناعت داده دنیا را گروه بیسر و پا راچرا با این غنا ما را، غم بیخانگی باید
در این بیانتها وادی، چو پا از عشق بنهادیبه گرد شمع آزادی، تو را پروانگی باید