گنج

شمارهٔ ۳۹

این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیستنیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست
وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلمدر خم زلفت کسی مشکل‌گشا چون باد نیست
کوه کندن در خور سرپنجه عشق است و بسورنه این زور و هنر در تیشه فرهاد نیست
در گلستان جهان یک گل به آزادی نرستهمچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست
یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رسیا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست
هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم استگوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست
کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخندر غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست