شمارهٔ ۱۲۳
سر و کارِ من اگر با تو دلآزار نبوداین همه کارِ من خون شده دل زار نبود
همه گویند چرا دل به ستمگر دادیدادم آن روز به او دل که ستم کار نبود
میشدم آلتِ هر بیسر و پا چون تسبیحدستگیرِ من اگر رشتهٔ زُنّار نبود
یا به من سنگ نزد هیچکس از سنگدلییا کسی از دلِ دیوانه خبردار نبود
همه در پرده ز اسرار سخنها گفتندلیک بیپرده کسی واقفِ اسرار نبود
هر جنایت که بشر میکند از سیم و زر استکاش از روز ازل درهم و دینار نبود
شَحنه و شیخ و شَه و شاهد و شیدا همه مستدر همه دیرِ مغان آدمِ هُشیار نبود
بود اگر جامعه بیدار در این دارِ خرابجای سردار سپه جز به سرِ دار نبود
در نمایشگهِ این صحنهٔ پر بیم و امیدهر چه دیدیم به جز پرده و پندار نبود