غزلیات
شمارهٔ ۱عشق رخت براه حقیقت سمند ماشمارهٔ ۲ذیل طلب نیافته دست یقین ماشمارهٔ ۳بنشین به پس زانو در مصطبه جانهاشمارهٔ ۴ای طایر قدوسی بر تن متن و تنهاشمارهٔ ۵اگر بعرش کشد دوست فرش ایوان راشمارهٔ ۶با زلف تو صد پیمان دل بست به دستانهاشمارهٔ ۷بدرس دل سر زانوی ماست مکتب ماشمارهٔ ۸گذشت درگه شاهی ز آسمان سرماشمارهٔ ۹ما رهرو فقریم و فنا راهبر ماشمارهٔ ۱۰تجلیگه خود کرد خدا دیده ما راشمارهٔ ۱۱پس دیوار تن بر شده ماهیست عجبشمارهٔ ۱۲باز دل را دست جان آمد به دستشمارهٔ ۱۳بغیر خاک سر کوی دل پناهی نیستشمارهٔ ۱۴ما و دل گر پاس عشق پرده در خواهیم داشتشمارهٔ ۱۵گویند روی یار بکس آشکار نیستشمارهٔ ۱۶سر ملک ز جلالت بر استانه ماستشمارهٔ ۱۷مملکت شاه عشق جز دل درویش نیستشمارهٔ ۱۸این گونه ماه آسمانستشمارهٔ ۱۹رویت همه آتشست و آبستشمارهٔ ۲۰من مبتلای عشق و دلم دردمند توستشمارهٔ ۲۱آدمی صورت حقست و خدا را نشناختشمارهٔ ۲۲امشب شب قدرست و در میکده بازستشمارهٔ ۲۳بجهان می ندهم آنچه مرا در سر ازوستشمارهٔ ۲۴ما را دلیست بسته بزنجیر موی دوستشمارهٔ ۲۵رسید دست من از عشق دل بدولت دوستشمارهٔ ۲۶قدری که زاید از موت اندازه قدر نیستشمارهٔ ۲۷کونین ظهور دلبر ماستشمارهٔ ۲۸کدام شه که گدای در سرای تو نیستشمارهٔ ۲۹اگر ندیدی دریا که جای اندر جوستشمارهٔ ۳۰بسکه شدم سالها معتکف کوی دوستشمارهٔ ۳۱دو چشم او که ندانم فرشته یا که پریستشمارهٔ ۳۲دلی که زیر پر باز زلف دلبر نیستشمارهٔ ۳۳تا شد دل من معتکف دار حقیقتشمارهٔ ۳۴نشین بچشم من از خاک رهگذر ایدوستشمارهٔ ۳۵آمد از میکده بیرون پسری جام به دستشمارهٔ ۳۶ما را که تن ز ساحل دریای جان گذشتشمارهٔ ۳۷ما گدای در فقریم و فلک بنده ماستشمارهٔ ۳۸شمس حقیقت از افق جان پدید شدشمارهٔ ۳۹قومی بگرد کوی فنا راهبر شدندشمارهٔ ۴۰تن ویرانه ام از لطف عمارت کردندشمارهٔ ۴۱من پر کاه و غم عشق همسنگ کوه گران شدشمارهٔ ۴۲باز دل زیر غم عشق چنانست که بودشمارهٔ ۴۳گر عشق رفیق راه من گرددشمارهٔ ۴۴بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشدشمارهٔ ۴۵کی باشد آن بت آشنا گرددشمارهٔ ۴۶سالها بود دلم آینه روی تو بودشمارهٔ ۴۷کسی که بنده عشقست جاه را چه کندشمارهٔ ۴۸مرا دلیست که جان را به سر چهها آوردشمارهٔ ۴۹جهان و هر چه در او هست پیش مردمِ رادشمارهٔ ۵۰بر دلم دوش دری از حرم راز گشودشمارهٔ ۵۱اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آیدشمارهٔ ۵۲گر آفتاب فقر و فنا جلوهگر شودشمارهٔ ۵۳دل کس خسته آن زلف گرهگیر مبادشمارهٔ ۵۴بسته سلسله دام، هوسبازانندشمارهٔ ۵۵ای ساقی جان جامی یار آمد یار آمدشمارهٔ ۵۶آمد و رفت ز سودائی خود یاد نکردشمارهٔ ۵۷رازی که به دل دارم گر باز عیان گرددشمارهٔ ۵۸سحر ز هاتف غیبم بگوش هوش رسیدشمارهٔ ۵۹ای به لب آمده جان یار به بالین آمدشمارهٔ ۶۰به یک پیمانهام دیوانه کردندشمارهٔ ۶۱آنانکه دم ز دولت فقر و فنا زنندشمارهٔ ۶۲آنانکه در صراط صعود ولایتندشمارهٔ ۶۳برفت هر که در اینخانه بود و یار بماندشمارهٔ ۶۴شمائید گروهی که طلبکار خدائیدشمارهٔ ۶۵ساقی درد کشان دی در میخانه گشودشمارهٔ ۶۶زین سپس دل را به رسوایی نشان خواهیم کردشمارهٔ ۶۷دوش در فقر ما چتر و لوا بخشیدندشمارهٔ ۶۸هر که درویش در پیر مغان خواهد بودشمارهٔ ۶۹شب دوش که بود اینکه به خلوتگه ما بودشمارهٔ ۷۰خوش آن گروه که شوریده شراب شدندشمارهٔ ۷۱دوش از خاک در فقر کلاهم دادندشمارهٔ ۷۲دوش ما را به خط پیر برات آوردندشمارهٔ ۷۳چنین شنیدم که لطفِ یزدان به رویِ جوینده در نبنددشمارهٔ ۷۴یار از پرده برون آمد و جان پیدا شدشمارهٔ ۷۵مرا که رستهام از گل بهار کی داندشمارهٔ ۷۶روزی که من به دوش فکندم ردای فقرشمارهٔ ۷۷خط غبار تو بر روی چون تجلی طورشمارهٔ ۷۸ساقیا جان جاودانه بیارشمارهٔ ۷۹ببوستان دلم رست سرو قامت عشقشمارهٔ ۸۰سحر به بام دل من زدند نوبت عشقشمارهٔ ۸۱جان و دل و دین و رگ و پوست عشقشمارهٔ ۸۲چرخ دو تا گشته و یکتاست عشقشمارهٔ ۸۳ساقی جان بجام من ریخت می مدام دلشمارهٔ ۸۴ویرانه تن را بود گنجینه جان در بغلشمارهٔ ۸۵دوشم سروش زد در دولتسرای دلشمارهٔ ۸۶زد دست سلطان دولت دوش از تجلی در دلشمارهٔ ۸۷بازوی عشق بنهاد بر دوش ناقه دلشمارهٔ ۸۸باز آی که از غیر تو پرداختهام دلشمارهٔ ۸۹راز دار دل و عشقست فنمشمارهٔ ۹۰رفت در کسوت درویش که ما نشناسیمشمارهٔ ۹۱آتش طور و طوی را قبسمشمارهٔ ۹۲ما جهانجوی و جهانبان دلیمشمارهٔ ۹۳یار میآید مرا همواره از هرسو به چشمشمارهٔ ۹۴بدل نه تاب که تا درد عشق چاره کنمشمارهٔ ۹۵امشب از اول شب مست و خرابست دلمشمارهٔ ۹۶دی گفت به من بگریز از ناوک خونریزمشمارهٔ ۹۷ای خواجه مرا مفروش ارزان که گرانستمشمارهٔ ۹۸همدم عیسینفسی با دل آگاه شدمشمارهٔ ۹۹دلا من و تو اگر رسته از حجاب شویمشمارهٔ ۱۰۰عشقم چنان ربود که از جان و از تنمشمارهٔ ۱۰۱مدرس فقر و فنا را سبقیمشمارهٔ ۱۰۲روح وقتیم و کلیم سلفیمشمارهٔ ۱۰۳چو گذشتم از علایق به جهان جان گذشتمشمارهٔ ۱۰۴ز مغز و پوست برون رفته تا به دوست رسیدمشمارهٔ ۱۰۵مهی دارم که چون خورشید سر گردان او باشمشمارهٔ ۱۰۶امشب بکه مانم من اسرار همی گویمشمارهٔ ۱۰۷امشب سر آن دارم کز خانه برون تازمشمارهٔ ۱۰۸کفر آئین منست ار عشق را تمکین کنمشمارهٔ ۱۰۹زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنمشمارهٔ ۱۱۰یار در چشم و من دلشده خون میگریمشمارهٔ ۱۱۱دردیست ز عشق او به جانمشمارهٔ ۱۱۲عشق زد خیمه بیائید که بی خانه شویمشمارهٔ ۱۱۳شبی که دیده بدیدار دوست باز کنمشمارهٔ ۱۱۴ما و دلِ سودازده سرمستِ الستیمشمارهٔ ۱۱۵به تیره شب نظر آفتاب میبینمشمارهٔ ۱۱۶یار برداشت ز رخ پرده برای دل منشمارهٔ ۱۱۷شاهد ماهست مخفی در ظهور خویشتنشمارهٔ ۱۱۸حیرت است این کوی یاران را صلا باید زدنشمارهٔ ۱۱۹دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من!شمارهٔ ۱۲۰من تاجرم به دکهٔ بازار خویشتنشمارهٔ ۱۲۱سرخوان وحدت آندم که بدل صلا زدم منشمارهٔ ۱۲۲گاه دی است و نوبت فصل بهار منشمارهٔ ۱۲۳به عشق خویش مرا خوی داد دلبر منشمارهٔ ۱۲۴به تار موی بتی شد سلاسل دل منشمارهٔ ۱۲۵پورا بسلطنت رسی این پند گوش کنشمارهٔ ۱۲۶دور عشقست گر ای نطقه دل خون باشیشمارهٔ ۱۲۷در دل متجلی شد آن دلبر روحانیشمارهٔ ۱۲۸ز چه کرد با چنین روبر خلق خودنمائیشمارهٔ ۱۲۹بکوی دوست نه جانیست راهبر نه تنیشمارهٔ ۱۳۰در ارض سما نبود آن دلبر هر جائیشمارهٔ ۱۳۱عیسی عشق ندارد سر درمان کسیشمارهٔ ۱۳۲مرا کوهیست بار دل غم یارست پنداریشمارهٔ ۱۳۳در رحمت ابد بر من خسته باز کردیشمارهٔ ۱۳۴با دوصد ناز ز من دوش به راه عجبی