گنج

شمارهٔ ۱۱۶

یار برداشت ز رخ پرده برای دل منبرد از من دل و بنشست به جای دل من
نتوان گفت زمینست و سما خلوت دوستخلوت سلطنت اوست سرای دل من
دل من بارگه سلطنت فقر و فناستآسمانست و زمینست گدای دل من
عشق با آنکه هوای من و آب من ازوستتربیت یافته از آب و هوای دل من
پنجه حسن که معمار بنای ابدیستکرد از آب و گل عشق بنای دل من
ای که از غرب افق می‌طلبی کرد اشراقآفتاب ازل از شرق سمای دل من
دل من کشتی نوحست به دریای فناناخدای دل کشتیست خدای دل من
دید ناهار نحیف هستم و بیمار و ضعیفحق غذای دل من گشت و دوای دل من
به رخ زرد من آن نرگس بیمار گشودیار بگشود درِ دارشفای دل من
سایه افکند کسای دل من بر ملکوتجبرئیلست ز اصحاب کسای دل من
دل مرا بس، برو ای دنیی بی صبر و ثباتنگرفته‌ست تعلق به تو رای دل من
دل من جوی اگر طالب نوری که هباستآفتاب فلک از نور و ضیای دل من
در مکانیست کزو نیست برون کون و مکانکه سر کون و مکان باد فدای دل من
نرسیدند به سرمنزل مقصود صفامگر آن قوم که رفتند به پای دل من