شمارهٔ ۱۱۷
شاهد ماهست مخفی در ظهور خویشتنآفتاب ماست در جلباب نور خویشتن
احمد ما بست احرام از در دیر طلبتا مشرف شد بمعراج حضور خویشتن
موسی جان را بصیرت داد و از شاخ درختنوبت انی انا الله زد بطور خویشتن
داد دل را نغمه داودی و بی حرف و صوتخواند در کهسار و در وادی زبور خویشتن
زیر پر بگرفت بدو و ختم را چون جلوه کردآن سلیمان حقیقت در ظهور خویشتن
عیسی ما را بشارت داد بر نور وجودآفتاب روح با اندام عور خویشتن
کامل ما نقطه شد در تحت بای اسم ذاتگشت ساری در حروف و در سطور خویشتن
یار بر کون و مکان بگذشت و جان تازه دادهر دل و هر جان که دید اندر عبور خویشتن
از کمال ذات آمد تا هیولای نخستکامل مطلق که نپسندد قصور خویشتن
از کنار جوی خود رویاند سرو قد خویشدر بهشت خود خرامان کرد حور خویشتن
من بخاک افتاده بودم کرد بر رویم نگاهچشم نگشاید بکس یار ار غرور خویشتن
غیرتش خاکستر بود صفا بر باد دادسوخت ما را یار با عشق غیور خویشتن