شمارهٔ ۳۱
دو چشم او که ندانم فرشته یا که پریستبخواب رفت و مرا در بدن تب سهریست
ستاره کس به ندیدست و آفتاب بهمبر آفتاب رخش لب ستاره سحریست
اگر ستاره نبیند که گونه مه منز آفتاب بود خوبتر ز بی بصریست
زوال شمس پدیدست و شمس طلعت یارمنزهست ز تغییر و از زوال بریست
عیان ماست خبرهای غیب بی خبرانبران سرند که پایان کار بی خبریست
شکار شاه نمودم درین قفس زنهارگمان بد نبرد کس که باز من هنریست
خدست و خط بتم سوری و سپر غم خلدچه جای لاله باغ بنفشه طبریست
فراز قامت بالنده روی دلبر ماستچو آفتاب که بالای سرو غاتفریست
بود چو باز شکاری بوقت بردن دلکه در خرامش او شیوه های کبک دریست
کمر کن از سر آن زلف و حکمران بدوامکه بی ثباتی این خسروان ز بی کمریست
هزار نکته بکارست شاه را که تمامسوای مملکت آرائیست و تاجوریست
بپیش تیغ فنا ای سوار مرکب دلز عشق دوست سپر کن که آسمان سپریست
ز سر قدم کن و طی کن طریق عشق صفافروتر از قدم آن سر که در هوای سریست