شمارهٔ ۳۲
دلی که زیر پر باز زلف دلبر نیستاگر بساعد شاهست باز کش پر نیست
سری که نیست گدایان عشق را در پایبپای زن که گر از پادشه بود سر نیست
گمانم از نظر آفتاب بی خبرستکسی که هندوی آن آفتاب منظر نیست
سکندری فتد از عکس روی مات بدلولی چه سود که آئینه ات برابر نیست
بجو ز خشت من ای تشنه لب زلال حیوهکه خشت من کم از آئینه سکندر نیست
برون ز خویش مزن خیمه ای مسافر عشقکه جز بخلوت دل دستگاه دلبر نیست
بگنج باد کف خاک کوی او ندهمکه کیمیای مرادست و کمتر از زر نیست
توانگریم و گدائیم و در طریقت ماکسیکه نیست گدای دری توانگر نیست
مس وجود من از این غبار شد زر نابکه گفت خاک در دوست کیمیاگر نیست
ز ملک تا ملکوتست در تصرف ماکدام مرز که درویش را مسخر نیست
سر برهنه خور زیر بار سایه ماستمن ار نویسم در وسع هفت دفتر نیست
صفای ماست که مرآت وحدت ازلیستز زنگ شرک منزه صفای دیگر نیست