گنج

شمارهٔ ۱۳۲

وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه: ازکردی۱۴ بیت
مرا کوهیست بار دل غم یارست پنداریدل من نیست این کوه گرانبارست پنداری
انالحق میزند منصور وار این دل که من دارمدرون سینه تنگم سر دارست پنداری
شبی دیدم گل روی تو و عمریست بیخوابمصف مژگان بچشمم دسته خارست پنداری
دلی دارم چو کوه اما تنی از موی لاغرترباندام ضعیفم پیرهن بارست پنداری
ز شش سو دل شد از اشراق عشق دوست نورانیدل من بارگاه نور انوارست پنداری
دماغم زافتاب معرفت روشن شد ای سالکسر سودائی من چرخ دوارست پنداری
سر این زاهد خودبین که عیب عاشقان گویدبود از عشق خالی نقش دیوارست پنداری
تن من وادی و داود این وادی دل عاشقزند هی نغمه توحید مزمارست پنداری
شنید انی انا الله از درخت خویش چون موسیفضای سینه ام سینای اسرارست پنداری
چنان سوزد ز سودای غم عشق تو کز تابشدل من در میان شعله نارست پنداری
نه از شمشیر تابم روی نز آب و نه از آتشمرا با جان خود در عشق او کارست پنداری
زهر غافل مرا سنگ ملامت میخورد بر سرسرای عزلتم دامان کهسارست پنداری
توئی یار و حبیب من پرستار و طبیب مندلم مینالد از دست تو بیمارست پنداری
صفا را غوص دل از گنج دولت کرد مستغنیمر این نظم دری لؤلؤی شهوارست پنداری