شمارهٔ ۱۳۱
عیسی عشق ندارد سر درمان کسیجان کسادست بسی او نخرد جان کسی
آن سر زلف که من دیدم و آن تاب و شکننبود در سر بشکستن پیمان کسی
عشق را نفی بکار آید و در نفی ثباتاو ندارد سر کفر کس او ایمان کسی
نیست سلطان زمین حاکم درویش که نیستبنده سلطنت فقر بفرمان کسی
همه اشکال من از وصل شد و این عجبستکه بوصل آید و مشکل شود آسان کسی
دی خط سبز کسی داد بمن خط امانبرد امروز دلم زلف پریشان کسی
که کسی میدهد از لعل لبم آب حیاتگاه خون میخورم از حقه مرجان کسی
لاله میباردم از غالیه و مشک ز عودگونه و سلسله غالیه افشان کسی
گویدم بی سر و سامان شده ئی غیرت عشقکی گذارد که بماند سر و سامان کسی
خلق در بند هوای خود و ما بنده دوستهر کسی آن کسی باشد و ما آن کسی
ایدل شیفته بر گرد ز میدان فنانرود تا نکشد یار بمیدان کسی
شکند سنگ حبیب اول دندان حبیبکه ز دشمن نخورد سنگ بدندان کسی
میهمانخانه توحید ز بیگانه بریستنیست جز دوست اگر باشد مهمان کسی
دل صفا را دهد از ما حضر غیب غذامیهمان دل خویشم به سر خوان کسی