گنج

شمارهٔ ۱۳۰

قافیه: انکسی۱۲ بیت
در ارض سما نبود آن دلبر هر جائیمنزل نکند الا در سینه سودائی
در هیچ لبی نبود کز او نبود حرفیبا آنکه بود دائم همصحبت تنهائی
در هیچ سری نبود کز او نبود سریبا آنکه بود پنهان در پرده یکتائی
مجنون سر ماهم کان ماه هلال ابرویاز خلق بود پنهان با این همه پیدائی
پیدائی آن گوهر در وصف نمیگنجداین گوهریان جویند از مردم دریائی
دانائی و بینائی از وحدت و در کثرتبینائی ما پنهان در پرده دانائی
بر صبر کنند امرم مخلوق و عجب دارمدر عقل سبک سنگی با عشق شکیبایی
ای طوبی این بستان بر خیز و قیامت کنبخرام و تماشا کن غوغای تماشائی
آرایش هر محفل زان روی نکو باشدای دلبر مشتاقان بنمای خودآرائی
گر پرده منم بردار از روی که ابرستیخورشید حقیقت را خود بینی و خود رائی
پژمانم و رنجورم از شدت مخموریای ساقی سر مستان بنمای پذیرائی
از زهد و ورع کی شد مقصود صفا حاصلباز ایدل بی سامان سرمستی و شیدائی