شمارهٔ ۹
ما رهرو فقریم و فنا راهبر مابی خویشتنی کو که شود همسفر ما
ای آنکه ز خود با خبری در سفر عشقزنهار نیائی که نیابی خبر ما
در کار دلم پای منه باک ز جان کنکاین خانه بود فرش ز خون جگر ما
در کشور فقر آمده مهمان فنائیملخت جگر و پاره دل ماحضر ما
رنج تن ما از تب عشقست چه حاصلاز رنج طبیبی که دهد دردسر ما
امشب گذر از گوش کند خون که شب دوشاز چشم روان گشت و گذشت از کمر ما
فاسد شود ار خون به رگ از طبع گرانبارخار ره تجرید بود نیشتر ما
ما خاک نشین در میخانه عشقیمتاج سر خورشید بود خاک در ما
موران ضعیفیم ولی ملک سلیمانبادست درین بادیه پیش نظر ما
ما خسرو فقریم و نپاید سر جمشیدگر سر کشد از خط سر تاجور ما
پی گم مکن ای سالک اگر طالب مائیکز اشک روان سرخ بود رهگذر ما
دنبال صفا گیر که گر بگذری از چرختا نگذری از خویش نبینی اثر ما