شمارهٔ ۱۰
تجلیگه خود کرد خدا دیده ما رادرین دیده درآیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجوئیدمجوئید زمین را و مپوئید سما را
گدایان در فقر و فنائیم و گرفتیمبپاداش سر و افسر سلطان بقا را
خیالات و هواهای بد خود نپسندیمبخندیم خیالات و ببندیم هوی را
جم عرش بساطیم و سلیمان اولوالامرهوا گر نشود بنده نشانیم هوا را
بلا را بپرستیم و برحمت بگزینیماگر دوست پسندید پسندیم بلا را
طبیبان خدائیم و بهر درد دوائیمبجائیکه بود درد فرستیم دوا را
ببندید در مرگ وز مردن مگریزیدکه ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیمشهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
گذشت از سر سلطانی و شد بنده درویششه ار دید فر مملکت فقر و فنا را
بهل بار گل از دوش که بر دل نبود باراسیر زن و فرزند و عبید من و ما را
حجاب رخ مقصود من و ما و شمائیدشمائید ببینید من و ما و شما را
صفا را نتوان دید که در خانه فقرستدرین خانه بیائید و ببینید صفا را