شمارهٔ ۸
گذشت درگه شاهی ز آسمان سرماکه خاک درگه درویش تست افسر ما
زند کبوتر ما در هوای بام تو پرشکار نسر حقیقت کند کبوتر ما
کمند زلف ترا در خورست گردن شیرکه تاب داده ئی از بهر صید لاغر ما
بظل رایت خورشید آسمان وجودطلوع کرد ز شرق شهود اختر ما
ستاره ایم نه بل شاهباز دست شهیمکه آفتاب بود زیر سایه پر ما
نهفته در ظلمات تنست آب حیوهبسینه است دل آئینه سکندر ما
بدور نقطه دل چنبریم دایره واربدان احاطه که چرخست زیر چنبر ما
شدیم بنده سلطان فقر و از افرادممالک ملک وملک شد مسخر ما
کتاب جمع وجودیم ما بمدرس خودکه هر چه هست بود آیت مفسر ما
مس نواقص امکان زر وجوب شودشود چو طرح بر او گرد کیمیاگر ما
صفای گوشه نشینیم و هست روشن ترز آفتاب فلک طینت منور ما
نگاهبان سرو گنج و افسر و ملکیمکه شاهوارتر از گوهرست گوهر ما