گنج

شمارهٔ ۱۰۴

ز مغز و پوست برون رفته تا به دوست رسیدمبه جان دوست که از هر چه غیر اوست بریدم
خلیل وقتم و فارغ ز آفتاب و ز ماهمرهین عشقم و بیگانه از سیاه و سفیدم
نبود ره که ز آفات جان برم به سلامتنداده بود اگر دل به وصل دوست نویدم
ز دست این دل سودایی از تطاول زلفشچه اشک‌ها که فشاندم چه آه‌ها که کشیدم
اگر هزار قیامت کند قیام نسنجدبه فتنه‌ای که من از قاتلش معاینه دیدم
مرا که رفعت خورشید بود در افق دلبه پیش ابروی آن ماه چون هلال خمیدم
چه غم که هیکل من شد غبار و جزو هوا شدنسیم صبح سعادت شدم به خُلد وزیدم
من آن کبوتر قدسم که از فضای حقیقتبه حبس این قفس افتادم و دوباره پریدم
ز خانقاه طریقت مبر به صومعه ای دلمرا که خرقهٔ زهد و ریای خویش دریدم
به خاک میکدهٔ عشق تا امید نبستمنشد ز هستی موهوم خویش قطع امیدم
ز فیض پیر خرابات دوش در حرم دلبه یک نماز که بردم هزار راز شنیدم
بساط فقر به اورنگ سلطنت نفروشمبه نقد عمر گرانمایه این بساط خریدم
صفای سِرّم و در وحدت حقیقت هستینهان چو ذره و مانند آفتاب پریدم