گنج

شمارهٔ ۱۰۵

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه: ارهمیگویم۱۳ بیت
مهی دارم که چون خورشید سر گردان او باشماسیر پنجه و کوی خم چوگان او باشم
دلم تصویر نتواند وصالش از تحیر بسکه در این پرده تصویر من حیران او باشم
وصال او نخواهم من کجا و وصل بس باشدکه او سلطان عشق و من گدای خوان او باشم
بعهد دیگری چون سر نهم عهد من این باشدکه تا باشم ببند محکم پیمان او باشم
دلم روشن شد از این خاطر سلطانی ای سالککه گر خورشید باشم هندوی فرمان او باشم
خرامد گاه گاهی یار در زندان و براینمکه از کانش بدزدم لعل و در زندان او باشم
مرا در خاطر از احسان عام اوست گنج آریکه باشم من که اندر خاطر احسان او باشم
مدار سلطنت بر دست عشق اوست در باطنگدای پادشاه و بنده سلطان او باشم
ندارم چشم کز میدان جانان جان برم بیرونمرا این استقامت بس که در میدان او باشم
دلم خون شد ز رشک خاک راه ای عشق امدادیکه دست گرد باشم بلکه در دامان او باشم
اگر جان ترا عشق آشنای غیر دید ایدلبسوزد آتش غیرت مرا گر جان او باشم
من آن خویش بودم یار آن خویش و این ساعتبر آن عهدم که او آن من و من آن او باشم
صفا خورشید باشد صورت ایوان من روزیکه او شه باشد و من صورت ایوان او باشم