گنج

شمارهٔ ۸۲

چرخ دو تا گشته و یکتاست عشقیک اثرست و همه اشیاست عشق
برگ گل گلبن توحید روحبار درخت دل داناست عشق
تشنه‌تر از ماست به او سلسبیلقطره چه و جوی چه دریاست عشق
عقل چه باشد که کند درک اوعقل ضعیفست و تواناست عشق
روح که چشم همه امیدهاستکور شد از فرقت و بیناست عشق
لشکر ملک و ملکوت وجودکشته و افکنده و تنهاست عشق
نیست سری کو ننهد زیر پایدر بر من بی سر و بی پاست عشق
بیشتر از من به رخ خوب خویشعاشق و شوریده و شیداست عشق
در دل دلباخته باشد نهاندر سر سودازده پیداست عشق
بهر تجلی‌گه موسای وقتپاکتر از سینه سیناست عشق
جذبه دل باشد و سودای سرجذب و دلست و سر و سوداست عشق
پیشتر از کون و مکان بود و بازپیر شد این هر دو و برناست عشق
مختم و مبدای ظهور صفاتاما بی مختم و مبداست عشق