گنج

شمارهٔ ۸۱

قافیه: استعشق۱۵ بیت
جان و دل و دین و رگ و پوست عشقدر همه شیا بتکاپوست عشق
تخم بدل کاشته بی حاصلانغافل ازین نکته که خودروست عشق
هر دو یکی باشد یا عشق اوستدر سر سودازده یا اوست عشق
عشق بود بحر خدائی گهریا که خدا قلزم و لولوست عشق
یا که نه لولوست نه دریای ژرفژرف چو او بینی هر دوست عشق
کرد بنیروی دو عالم شکاربرتر ازین هر دو بنیروست عشق
شیر فلک را شکند در مصافشیر غضبناک بی آهوست عشق
خواهی اگر خویش بسنجی بکارسنگ گران کن گه ترازوست عشق
زو دل و بازوت ندارد گریزنیروی دل قوت بازوست عشق
کوه گرانست میان مرابسته بزنجیر مگر موست عشق
بر فلک ار پشت نماید دوتاستپشت ندارد همگی روست عشق
خالق این پنج دریچه حواسخالق این گنبد نه توست عشق
کوی بکو در عقب او متازبر سر هر برزن و هر کوست عشق
گر تو بچوگان خدائی زنیدر گذر عرصه دل گوست عشق
زمزمه خلوت سر صفاهمهمه ساحت مینوست عشق