گنج

شمارهٔ ۲۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارانشناخت۱۲ بیت
آدمی صورت حقست و خدا را نشناختکه نشد آدمی و صورت ما را نشناخت
پادشاهان حقیقت ز گدا با خبرندپادشه نیست که در ملک گدا را نشناخت
یار در خانه و ما در پی او در بدریمدل سودا زده آنزلف دو تا را نشناخت
ذره ئی نیست که خورشید سما نیست دروکمتر از ذره که خورشید سما را نشناخت
درد این زهد و ریا را در میخانه دواستزاهد بی خبر از درد دوا را نشناخت
از من آید بمن آواز من از کوه ثباتحیوانست که این صوت و صدا را نشناخت
آدمی آینه غیب نما بود جهولکور بود آینه غیب نما را نشناخت
پیر ما خرقه بیفکند و برقص آمد و رفتجان بی معرفت از جسم فنا را نشناخت
آفتاب ازل از مشرق دل سر زد و گلبا چنین روشنی آن نور و ضیا را نشناخت
دل سلیمان هوی نفس دنی دیو هوسهوس دیو سلیمان هوی را نشناخت
ابروی یار هلالیست ز خورشید پدیدمفتی آن ابروی انگشت نما را نشناخت
صیقل آئینه از صورت حق با خبرستدل در زنگ فرو رفته صفا را نشناخت