شمارهٔ ۲۲
امشب شب قدرست و در میکده بازستتطهیر کن از باده که هنگام نمازست
کن سجده بخم ایکه وضو ساختی از میاین زمزم و این قبله ارباب نیاز ست
راز دل من چونکه بود دل حرم یارباشد بکف یار که او محرم رازست
شاهین مرا شهپر سیمرغ و در آن زلفافتاده چو تیهوست که در چنگل بازست
از درد ننالیم که در طی مقاماتاین بازی باز فلک شعبده بازست
حاجی طلبد کعبه و ما معتکف دلاین کوی حقیقت بود آن راه مجازست
این کعبه دل و جان عزیزست و بهر جاستآن کعبه گل و سنگ بیابان حجازست
المنه لله که گنجینه اسراراز این دل ویرانه نه بازست و فرازست
بر گونه ذاتم رقم نقطه توحیدچون خال سیه بر رخ خوبان طرازست
رخ زر گر و توحید زر و عشق تو آتشدل بوته و شوق و طلب دل دم و گازست
بر دل شدگان سوز تو دردیست که درمانبر سوختگان درد تو سوزیست که سازست
در معرکه عشق تو جان بر سر بازیستدر عرصه سودای تو دل در تک و تازست
کوتاه مباد از سر زلفین توام دستای دوست که این سلسله عمر درازست
شمعست صفا را دل افروخته زان رویدر آتش سودای تو در سوز و گدازست