گنج

شمارهٔ ۴۲

قافیه: انستکهبود۱۴ بیت
باز دل زیر غم عشق چنانست که بودبار این خسته همان کوه گرانست که بود
سالها بود صلاح دل من صحبت عشقبازهم مصلحت وقت همانست که بود
بارها آمده بر سینه ام آن ناوک و بازبکمین دلم آن سخت کمانست که بود
آمد و کشت مرا جان دگر داد و گذشتباز می آمد و آن آفت جانست که بود
یک گهر سفت و دو دریا شد و آن در یتیملب لعلش بهمان طرز و بیانست که بود
دم مزن آه مکش سر غمش فاش مکناین همان آتش جانسوز نهانست که بود
ای سوار قدر انداز مکن سخت رکابتوسن عشق همان سست عنانست که بود
پیر گشتم بخوانی ز غم عشق و هنوزخاطرم خسته آن تازه جوانست که بود
سیرت و سان دلم بود بطفلی غم دوستپیرم و دل بهمان سیرت و سانست که بود
بود حیرانیم از فرقت و وصل آمد بازدر سر و سینه من آن هیجانست که بود
ما با قصای یقین تاخته با دامن ترزاهد خشک بدان وهم و گمانست که بود
کوه نبود بثبات من آشفته مستدر دل شیخ هنوز آن خفقانست که بود
در صفای من و در صوفی دکان دغلتا صف حشر همان سود و زیانست که بود
سود من بردم و صوفی بزیان آمد و شیخعمرش آخر شد و بیچاره همانست که بود