شمارهٔ ۴۳
گر عشق رفیق راه من گرددخار ره من گل و سمن گردد
هر گوشه ز ریگزار گل رویدهر شاخه ز خار من چمن گردد
هر سنگ سیاه کش بپا سایمسیراب تر از در عدن گردد
گنجینه روح را شود گوهرسنگی که عقیق این یمن گردد
خورشید شهود بی نقاب آیددریای وجود موج زن گردد
یار آید و شهر را بیارایدهر زشت بتی بدیع فن گردد
زلفین بتاب کرده بگشایداین ناحیت آیت ختن گردد
زنجیر جنون جان سودائیبا حلقه زلف، پر شکن گردد
آن آب ز جوی رفته باز آیداین شاخ شخیده نارون گردد
این بنده اوفتاده در سختیبرخیزد و خواجه زمن گردد
آن یوسف جان درآید از زندانصد یوسف مصر مفتتن گردد
روشنگر چشم پیر کنعانیاز باد ببوی پیرهن گردد
آن باده غذای جان مشتاقانبی ساغر و بی لب و دهن گردد
زان تیر شهاب دیو بگریزدمقهور سروش اهرمن گردد
آن چشمه نوش الصلا گویدخضر آید و رهبر وطن گردد
آهنگ صفا کند جهان یک سرجانها فارغ ز ننگ تن گردد