گنج

شمارهٔ ۴۴

بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشدآن زندگی باقی بر مرده روان بخشد
حد ازل قائم ملک ابد دائمهر پیر غلامی را آن شاه جوان بخشد
ای جلوه ربانی زان قطره نیسانیبر گوهر انسانی بحر آرد و جان بخشد
اسکندر صاحب دل کائینه کند جان رادرویش پریشان را دیهیم کیان بخشد
خاکستر درویشی آئینه دولت رااز زنگ بپردازد وز سنگ امان بخشد
سلطان گه باطن ز آبادی درویشانویرانه ظاهر را صد گنج نهان بخشد
بر قابله فطرت با سابقه رحمتآن بالغه حکمت در سمع جهان بخشد
از نطق گهر ریزد در بارد و زر ریزدبر سنگ بدان سختی کو رطب لسان بخشد
بر مغرب ناسوتی در مشرق لاهوتیآن اختر هاهوتی خورشید عیان بخشد
از مور بپرهیزم گر روی بگرداندبا شیر دراویزم گر تاب و توان بخشد
من ملک قدم بخشم از حدثنی ربیگر شیخ دو من ارزان از مال فلان بخشد
پرمایه ز چالاکی از دولت افلاکیکاین دستگه خاکی در سود زیان بخشد
میری که دهد ما را تاج و کمر دولتبر مار دهد دندان بر مور میان بخشد
توقیع نبوت را بر صدر شود عنوانانگشت ولایت را بر کلک زبان بخشد
گر خاطر دل جوید فیاض ازل ما رافیض شب قدر ما اندر رمضان بخشد
گر جان صفا خواهی از این دل و جان بگذرشاه آید و دل آرد یار آید و جان بخشد
جان سر دهد و افسر بر عامی و بر عارفدل صاف صفاپرور بر خرد و کلان بخشد