شمارهٔ ۵۰
بر دلم دوش دری از حرم راز گشودبسته بود این در اقبال بمن باز گشود
بود بر رشته پیوند دلم با غم دوستعقده جهل بسی ناخن اعجاز گشود
مرغ نارسته پر روح مرا مستی عشقداد پرواز که گفتی که پر ناز گشود
اینگل از باغ که بشکفت که چون بلبل باغاز گلوی من سودازده آواز گشود
لوحش الله بدین نغمه که زد مطرب عشقعقده دام دل از دمدمه ساز گشود
دلم از عشق نهان گنج گهر بود و بخلقدر این گنج گهر دیده غماز گشود
تلخ کامی من از یار بدل شد که بحرفلب پر شهد تر از شکر اهواز گشود
دل من رفت بعرش از طرب ساز سماعاین چه بالیست که آن مرغ طربساز گشود
نرسد کفر به ایمان صفا بیرخ دوستدر این کعبه به من آن بت طناز گشود