گنج

شمارهٔ ۵۱

اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آیدباز بشکسته پر روح به پرواز آید
مرغ باغ ملکوتست دل من که پریدبهوائی که اگر صعوه رود باز آید
زلف او سلسله عشق بود چنگ زنمکه بگوش دل از آن سلسله آواز آید
حرم راز حقیقت در فقرست و فناکیست جز دل که مقیم حرم راز آید
طنز چبود بخداوندی ما سجده بریدکه بخلوتگه ما آن بت طناز آید
عجز پیش آر و نیاز ایدل سر گشته که یارنازنینیست که از دستگه ناز آید
بمذاق من شوریده خیال لب دوستشهد آلوده تر از شکر اهواز آید
هفت گردنده چالاک بگردش نرسنددل چو دردست حقیقت بتک و تاز آید
سر وحدت چو تجلی کند از غیب وجودآفتابیست که از مشرق اعجاز آید
لب روح القدست اینکه به نای دل مندم قدسی دمد و دمگه و دمساز آید
عشق سریست که تا سر نسپاری ندهندنیست نان پاره که از دکه خباز آید
جمع اضداد کند خسرو توحید صفااین صدائیست که در خلوت خراز آید