گنج

شمارهٔ ۶۱

قافیه: ازنند۱۵ بیت
آنانکه دم ز دولت فقر و فنا زنندبر پادشاهی دو جهان پشت پا زنند
مستان یار کوس انالباقی آشکارمنصور وار بر سر دار فنا زنند
با پای سیر وادی هستی کنند طیبا دست دل در حرم کبریا زنند
با برق عشق خرمن تن را کنند خواربا تیغ کار گردن کبر و ریا زنند
قومی که دم زنند ز توحید ذات عشققول الست را بحقیقت بلی زنند
بنشسته اند در پس زانوی انزوابر روی ران و پای بپشت هوی زنند
مگشای در بصحبت بیگانگان عشقکروبیان غیب در آشنا زنند
این موسیان رسته ز مصر هوای نفسفرعون را بفرق ضلالت عصا زنند
عیسی صفت لوای ولایت بملک ارضکوس شهود بر ملکوت سما زنند
هم سیر احمدند که توحید را بعرشاز امر استقم قدم استوا زنند
بر قلب حیدرند که شیطان خویش راگردن بدست بازوی خیبر گشا زنند
خواهند اگر ببار حقیقت نهند پایاهل طریق دست بدامان ما زنند
بر دامن تجرد تا کی زنند دستدل بستگان که پای بخون خدا زنند
واماندگان ز قید ضلالت رهند اگردست طلب بدامن سیر صفا زنند
گر بگذرند اهل طریقت به کوی فقرما را به دست دل در دولت‌سرا زنند