شمارهٔ ۶۲
آنانکه در صراط صعود ولایتنداز حق نزول کرده و بر خلق آیتند
رایت زدند بر ز بر بام امر و خلقدر خطه امارتشان زیر رایتند
کونین در تغیر و مستان جام عشقدر کوی میفروش بظل حمایتند
مفتی کند روایت و در راه کوی فقرواماندگان قافله اهل درایتند
در پیشگاه عشق گدایان ره نشینصاحب سریر دولت بدوند و غایتند
در بحر موج خیز فنا کشتی نجاتبر آسمان فقر نجوم هدایتند
معشوق در نهایت حسنست و در خفاستبا آنکه عاشقان رخش بی نهایتند
گر غیر روی یار ببینند در وجوداهل شهود در خور جرم و خیانتند
قومی که رسته اند ز وهم و خیال نفسدر بارگاه عقل امیر کفایتند
بگذشته از تقید جانند و قید جسموارسته از تعین شکر و شکایتند
ای دل ز اهل مدرسه بگریز کاین گروهمخدوم بنده اند ولی بی عنایتند
در آستان میکده فقر خاک باشای تشنه لب که دردکشان در سقایتند
ما محرم معاینه و همرهان هنوزدر پرده حدیث و حجاب روایتند
این سبطیان سر زده از موسی کمالاز نیل رسته اند و بتیه غوایتند
جمعی که خوانده درس دل از مدرس صفادر شارع حقیقت شرع ولایتند