شمارهٔ ۶۳
برفت هر که در اینخانه بود و یار بماندهزار نقش زدودیم تا نگار بماند
دل مرا بکنار اختیار کرد و بچرخنماند و آرزوی چرخ در کنار بماند
گذشت هر چه ز هر خار زخم دید گلمگلی بود که منزه ز زخم خار بماند
بسیر باغ وجود آمد آن بهار و گذشتچه نقشها که درین باغ از آن بهار بماند
طربسرای مرا بود سروی از قد یاربلند و دلکش و سرسبز و پایدار بماند
بدار عشق چه منصورهاست بر سر دارگمان مبر تو که منصور رفت و دار بماند
هزار پرده بهر راز داشتم من و عشقدرید و راز درون من آشکار بماند
ببرد سیل سرشکم هزار کوه ز جایغم تو بود که چون کوه استوار بماند
ثبات کوه و قرار زمین و دور سپهرنماند و میکده عشق بر قرار بماند
نماند شعری و چندین هزار شعر بلندز عشق روی تو از من به یادگار بماند
ز عقل پیر ضیا و ز نفس نور بدهر؟ز طبع من سخن نغز آبدار بماند
به کوی یار پریشان بسی رسید و گذشتبه جز حکایت من کاندرین دیار بماند
چه غم که دولت دنیی نماند بهر صفاخزائن گهر پاک شاهوار بماند