شمارهٔ ۲۹
اگر ندیدی دریا که جای اندر جوستبمن نگر که دلم جوی آب رحمت اوست
کدام جوی دل بینهایتم دریاستکدام دریا دریای بی بدایت دوست
کدام دوست همان کز هوای جام فناشحکایت من و هستی حدیث سنگ و سبوست
نشسته در پس زانوی انزوا و بسیرسرم ز دست هجوم خیال و بر زانوست
بجد و جهد بر عشق دوست دست ندادمکار تخم ضلالت که عشق او خود روست
ز غیر دل مطلب آفتاب طلعت یارکه شرق اوست سویدا و غرب او رگ و پوست
نشان نداد کس از رهروان وادی فقرکه گم شدند درین کوچه بسکه تو در توست
میان دوست که در چشمهاست رسته ندیددو چشم غیر و نبیند چو چشم منبت موست
ز کوی یار نبندیم بار کوی دگرکه آبروی حقیقت ز خاک این سر کوست
مرا بسوزن عیسی و رشته مریمچه حاجتست که بر چاک دل غم تو رفوست
حرارت سخن عشق سوخت سینه و دلبدست آتش پاینده تر ز سنگ و ز روست
مرا ببادیه کعبه مجاز مبرکه در حقیقت محرابم آن خم ابروست
میان آتش و آبم ز دست دیده و دلنه ماهیم نه سمندر مرا چه طبع و چه خوست
نه شرقیست نه غربی بهیچ سوی متازکه آفتاب سمای صفای ما بی سوست