شمارهٔ ۲۸
کدام شه که گدای در سرای تو نیستچگونه شاه تواند شد ار گدای تو نیست
چو خاک پای تو گشتند سر شدند سرانسری چگونه کند سر که خاکپای تو نیست
اگر بعرش پرد مرغ آشیان گلستدلی که با دو پر باز در هوای تو نیست
نشان ز غیر ندید آنکه آشنای تو شدکه نیست هر که درین نشاء/ آشنای تو نیست
گشاد کار نبیند بتنگنای دو کوندلی که بسته موی گره گشای تو نیست
دو تاست پشت فلک از نهیب بار فراقکه زیر سلسله طره دو تای تو نیست
من از برای تو در آتشم چنانکه در آببرای سوختنست آنکه از برای تو نیست
سترده باد بتیغ فنا ز دوش بقاسری که در سر عهد تو و وفای تو نیست
دل ار بقا طلبد در فنای تست از آنکفنای کون و مکان باشد و فنای تو نیست
سزای من نبود جز تو پای تا سر خویشبمن ببخش که غیر از کرم سزای تو نیست
عطای من همه رویست و موی دلبر منکدام رزق که در سفره عطای تو نیست
بدل ز صیقل تجرید شد تجلی یارچه صفوتست که در سیرت صفای تو نیست
مرو ز دیده ام ای در دلم گرفته وطنجفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست