شمارهٔ ۱
عشق رخت براه حقیقت سمند ماخاک درت دوای دل دردمند ما
سودائیان عشق توایم و در آتشیمدر سوز دائمیم و نباشد گزند ما
آمد به دست کوته ما تاب زلف دوستبیدار بود اختر بخت بلند ما
خاطر پسند پست و بلندیم در کمالای جلوه جمال تو خاطر پسند ما
ای شکر تو شهد مذاق دل امیدتلخست بی شرنگ غمت کام قند ما
ما خاک تیره و رخ خوب تو آفتابما صید لاغر و سر زلفت کمند ما
پندم دهد که عاشق دیوانهای و هستدیوانه آنکه میدهد از عشق پند ما
جَستیم چون تو آمدی از جا سپندواربی آتش وصال تو چه بود سپند ما
ای فارس ترا فرس امر زیر رانبجهاندی از علائق امکان نوند ما
بی رائض عنایتت از اولین قدممینگذرد نهایت سیر سمند ما
در سینه است و در دل ما سر عشق و هستغافل ز سِرّ ما سر ناهوشمند ما
بگذشت بر سبیل حکایت مدار عمرشد گریههای ما همگی ریشخند ما
برق براق نیستی و رفرف فناستدر راه فقر دوست کبود و کرند ما
ای خواجه تا به چونی و در چند نیستیهستیست در خور دل بیچون و چند ما
ما عرش وحدتیم و پر مرغ عقل شیخبر بام خانه مینرسد از خرند ما
پند از صفا دریغ نباشد ولیک حیفشد پند ما به مدرک محجوب بند ما