شمارهٔ ۱۴
ما و دل گر پاس عشق پرده در خواهیم داشتپرده غیر از جمال دوست بر خواهیم داشت
یکنفس با او نباشیم و بجز او ننگریمپاس انفاس و مراعات نظر خواهیم داشت
بی سر و بی پای گر باشیم و بی سامان چه باکدر بساط فقر فرق تاجور خواهیم داشت
خسروان را سر فرو ناریم بر تاج و کمرکز کرامت تاج و از رفعت کمر خواهیم داشت
از طریق عشق بینی در هوای عشق دوستگر دو پای خویش بر بندیم پر خواهیم داشت
کی فرو مانیم در زندان جاه و آرزوعقل کاراگاه و عشق راهبر خواهیم داشت
دل کجا بندیم بر این علمهای بی اصولما بجز افسانه سودای دگر خواهیم داشت
بر فضای دوست در شیب و فراز راه عشقصبر اگر کردیم بر دشمن ظفر خواهیم داشت
تیر اگر بارد نثار تیر جان خواهیم کردسنگ اگر آید بپیش سنگ سر خواهیم داشت
در غمش با اشک چون سیم و رخ چون زر ناببت پرستیم ار هوای سیم و رز خواهیم داشت
هر کسی را عشقی و سودای سری در سرستما بسر سودای عشق آن پسر خواهیم داشت
با سر زلف کجش در خلوت سر صفاراستی آشوبها در بحر و بر خواهیم داشت
بی خبر مائیم زان موی و میان دلفریبگر ز حال خود سر موئی خبر خواهیم داشت