گنج

شمارهٔ ۹۱

آتش طور و طوی را قبسمنار موسی کف عیسی نفسم
خاکم و نیست کن آب هویآبم و مطفی نار هوسم
باز سلطانم با رشته و بندچند روزیست اسیر قفسم
بشکنم این قفس از قوت پرگر بود فر تو فریاد رسم
دوش در قافله آواز رحیلخورد بر گوش ز بانگ جرسم
گر توئی قائد من دوش بدوشمیروم با تو نه پیش و نه پسم
لنگ لنگانه ز دنبال رسیدتاخت تا غایه قصوی فرسم
نشود یار کسی در دل منخانه کردست که من هیچکسم
شبروم ولیک نیم رهزن کسکه سر راه بگیرد عسسم
دل من رای ضلالت نکندکه ز انوار هدی مقتبسم
تاب عشقست نه تب عقل حکیمگشت مات از حرکات مجسم
دل من درج ل آلیست مبینخسته لطمه دریاست خسم
زافتاب رخ معشوق دمیدغره صبح امید از غلسم
منکر وحدت سلطانی تستگرچه بازست اسیر مگسم
تو بپرواز بیکتائی خویشمن درویش بکونین بسم
از تو ای کوی تو مقصود صفانیست جز فقر و فنا ملتمسم