شمارهٔ ۳۸
شمس حقیقت از افق جان پدید شدجان نیز شد نهفته و جانان پدید شد
من دوش تا سپیده دم از جسم بی ثباتمردم هزار مرتبه تا جان پدید شد
از مغرب خفا رخ توحید ذات دوستاز مشرق آفتاب درخشان پدید شد
آن آفتاب سرزده از مشرق وجوباز سینه مغارب امکان پدید شد
آن گوهر معالی دریای بی زوالزین نه صدف چو قطره نیسان پدید شد
سلطان بارگاه حقیقت ز غیب ذاتاز جلوه ئی بصورت انسان پدید شد
این صورت خداست که انسان لایزالاز لم یزل بصورت رحمن پدید شد
آمد برون ز پرده شک شاهد یقینوز جان کفر جلوه ایمان پدید شد
مجموع کائنات کمر بست بنده وارفرمان پذیر امر که سلطان پدید شد
این اضطراب و این غلق از ملک و مال بوددر ملک فقر امن فراوان پدید شد
از دولت سپیده دم آفتاب فقرروی سیاه دفتر دیوان پدید شد
آن آفتاب تن زده در مغرب خفااز مشرق سمای خراسان پدید شد
ابر کریم یم عظمت لجه نجاتکز دست فیض بارش باران پدید شد
هر پایه ئی که بود صفا را بکتم غیباز دستگاه دولت قرآن پدید شد