شمارهٔ ۳۹
قومی بگرد کوی فنا راهبر شدندبر چشم دل کشیده و صاحب نظر شدند
صاحب نظر شدند که از دار اقتداردر کوی فقر آمده و خاک در شدند
قومی بر آستان حقیقت نهاده سرکاین راهرا بپای طلب پی سپر شدند
جمعی برهنه پا و سر از یمن فقر پایبنهاده بر سر خودی و تاجور شدند
بر دست دل گرفته ز سر تا بپای تندر عشق و پیش تیر ملامت سپر شدند
کردند جای درخم چوگان زلف یارچون گوی آن گروه که بی پا و سر شدند
وارسته از تعین ظلمت سرای خاکخورشید را معاینه نور بصر شدند
از خاک و گل رسیده باسرار جان و دلهم سیر آفتاب و رفیق قمر شدند
این طوطیان قند شکر رسته زین قفسبا کام تلخ همدم کان شکر شدند
بر قلب همچو مس زده اکسیر انقیاددر بوته وداد شدند آب و زر شدند
در این مناخ تنگ ندیدند جای امنتصمیم عزم داده بکاخ دگر شدند
در کوی دل رسیده فکندند بار خویشآسوده از مهالک سیر و سفر شدند
با آنکه بود در دل عشاقشان مقاممانند سر عشق بعالم سمر شدند
وصل آورد افاقه و در دور اتصالدیوانگان عشق تو دیوانه تر شدند
ای شیر حق ز پرده برون آی کز خفاتموران ماده همسر شیران نر شدند
از دیدن و شنیدنت ای مهدی صفادجال سیرتان کدر و کور و کر شدند