شمارهٔ ۱۰۰
عشقم چنان ربود که از جان و از تنمدر حیرتم که پرتو عشقست یا منم
گفتم که دست گیردم آن طره بتابگر دید بند پایم و زنجیر گردنم
گویند رخت گیر و برو از دیار یارغافل که دست عشق گرفتست دامنم
بی رشته دو زلف تو با این فرا خناستعالم بدیده تنگ تر از چشم سوزنم
خواهی قیامت ار تو در آئینه بنگریبین قد خود معاینه در چشم روشنم
از کشت عمر حاصل من شد جوی ز عشقو آن نیز شد چو برق وزد آتش بخرمنم
ویران کنم عمارت عقل و بنای عشقتا آفتاب دوست بتابد ز روزنم
بگریختم ز جور فلک در پناه یارمنت خدای را که بلندست ماء/منم
پرواز میکند بهوای صنوبریمرغ دلم که طائر طوبی نشیمنم
آن طائرم که روح قدس در فضای قدسگسترده بی مصادمه دام ارزنم
هرگز گمان نداشتم از بخت و اتفاقایندولتی که گشته خرابات مسکنم
دل دشت بی نهایت و من با عصا و دستاین دشت را شبان بیابان ایمنم
مرد غزای نفسم و نفی صفاست تیغذکر خطست و خال تو در جنگ جوشنم