شمارهٔ ۱۷
مملکت شاه عشق جز دل درویش نیستدل بطلب کائنات مملکتی بیش نیست
بگذرد از خویشتن در طلب روی یارهر که بجانان رسید معتقدی بیش نیست
عشق بود کیش ما دولت اینست و بسکافر بیدولتست آنکه درین کیش نیست
در نظر هوشیار نیست عیان غیر یاراین سخن آشکار در خور تفتیش نیست
طالب دیدار دوست کی نگرد پیش و پسدر دل صاحبدلست در پس و در پیش نیست
در تو اگر نیست دل منکر دلبر مباشاین دل مرد خداست جای بد اندیش نیست
گر دل بریان خوری زن در بیدولتانبر سر خوان فنا جز جگر ریش نیست
سر که از او هوش زاد همقدم ابلهاندل که از او نوش زاد منتظر نیش نیست
خلق تبه کارشان کاسد بازارشانرونق جذوارشان بیشتر از بیش نیست
خائف ترسد ز میر ورنه چه ترسی ز مرگسیر الی المنتهی است عالم تشویش نیست
ظالم در این دیار هیچ نکرده گذارگرگ در این مرغزار بر اثر میش نیست
بی بصر و زشت خوست هر که نه بنیای اوستمرده بی آبروست هر که تجلیش نیست
موت دم نقد ماست ملکت شاه صفاستمنبت فضل خداست دوزخ درویش نیست