شمارهٔ ۴۸
مرا دلیست که جان را به سر چهها آورددهم بباد که پیغام آشنا آورد
هزار عقده بدل داشتم تمام گشودکه بوی زلف تو باد گره گشا آورد
چه طعنه ها که بادراک و هوش چرخ زدیمز مستی می عشقت که رو بما آورد
چنان ربود که ما را نه عقل ماند و نه هوشکه بود ساقی و این باده از کجا آورد
بر آن سرم که کنم جان دردمند نثاربرین طبیب که هر درد را دوا آورد
گل خلیل دماند ز آتش نمرودچه معجزست که پیغمبر صبا آورد
ز نای مرغ مرا صبحدم رسید بگوشترانه ئی که دل کوه را صدا آورد
ب آسمان ندهم سایه سرای مغانکه آفتاب بدین سایه التجا آورد
بملک جم نفروشم گدائی در فقرکه خط سلطنت مطلق این گدا آورد
خمار نرگس آن می پرست عربده جویهزار رخنه بپیران پارسا آورد
ز خاندان سلامت بدستیاری عشقمرا بساحت میدان ابتلا آورد
بخاک میکده نازم که با تحرک بادبما حکایت جام جهان نما آورد
نماند ظلمت کثرت که آفتاب وجودبرون سر از افق وحدت صفا آورد