گنج

شمارهٔ ۹۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارهکنم۱۵ بیت
یار می‌آید مرا همواره از هرسو به چشمآنچنان پیدا که ناپیداست غیر از او به چشم
روی او را پرده پندارست چشم سر ببندچشم دیگر باز کن تا بنگری آن رو به چشم
چشم خود دیدم که در سودای آن سرو بلندآنچنان گرید که گویی جای دارد جو به چشم
داشتم من بی‌گل و بی‌آب و بی‌لؤلؤی یارآب در اطراف و گل در دامن و لولو به چشم
موی گفتی رسته از چشمم که دائم ریزد آبموی چه بود ما را لجه آمو به چشم
لجه آموست جاری بر رخم بی‌موی دوستکرد بی‌مویی مرا در عشق کار مو به چشم
سرمه‌ای کردیم وام از خاک پای پیر فقرکز پی دیدار دولت می‌کند جادو به چشم
دیدم از آن سرمه آن خط و سر زلف به تابدر سر زلف به تاب آن روی را نیکو به چشم
از نگاهی کشت ما را او ز نگاهی زنده کردخوی ضد دارد بنازم انکه داد این خو به چشم
شیرمردان را شکار از آهوان خفته کردماه مستم کش ز مخموری مباد آهو به چشم
دست بر دل داشتم از درد کز تیر نگاهدست و دل را دوخت گویی دست داد ابرو به چشم
با سر زلف سیاهش روزگار دل مپرسدیده‌ای روزی که بیند باز را تیهو به چشم
من گدای وادی فقرم که دل را در هواشمی‌نماید خار درویشی گل مینو به چشم
ای که گفتی یار می‌گوید بمیر از خویشتنتا ببینی روی من گر باز گوید گو به چشم
یار را بینند گر بینند با چشم صفازانکه دارد توتیای آستان هو به چشم