گنج

شمارهٔ ۵۸

قافیه: ید۱۶ بیت
سحر ز هاتف غیبم بگوش هوش رسیدکه آفتاب حقیقت ز پرده گشت پدید
ز پشت پرده غیب آفتاب طلعت دوستدمید و پرده پندار نه سپهر درید
نوید جلوه خورشید عشق داد سروشکه بر تمامی ذرات کون داد نوید
مکن تو قطع امید ایدل ار بقا طلبیاز آنکه کرد ازین کائنات قطع امید
طلوع کرد مرا راستی ز خلوت دلمهی که پیش دو ابروی او هلال خمید
فکند خاک فنا در دهان آب بقابخاک میکده آن قطره کز لب تو چکید
بپای من که حدیثم ز طره و لب تستهوا عبیر پرا کند و ابر مروارید
خبر نداشت که دارد شکوه شهپر بازکه در هوای دو زلفت دلم چو مرغ پرید
قوی دلم که دل من ز بار فرقت یارضعیف بود ولیکن کمان عشق کشید
هزار شکوه بدل داشتم که جلوه نمودمرا نماند ز حیرت مجال گفت و شنید
بسلطنت ندهند اهل دل بفصل بهاروصال یار صنوبر قدی بسایه بید
ز دست سبز خطی باده چو لاله سرخبزن که از سر سنگ سیاه سبزه دمید
غم دو روزه فانی مجردان نخورندنماند سلطنت جم بیار جام نبید
که می خوریم و ازین درد و غم پناه بریمبر آنکه قفل غم کائنات راست کلید
امام هشتم و شاه شهود و غیب رضاکه نه سپهر دوید و به گرد او نرسید
به این ظهور که خلوت نشین سر صفاستکسی که بست دل از هر چه غیر اوست برید